|
شعر های من...................
|
شعر شماره 139
نفرتم را قاب مي كنم ...
و بر سر شاخه ي يكي از درختان
حسرتم
می آ ویزم ........
حسادتم باز هم گل کرد....
وقتی حسرت ونفرتم باهم تر کیب می شوند
عشقم فوران می کند ..
و بعد....
چشمانم از اشک خیس می شوند..
آنگاه ..
می بینم که داری دور می شوی ...
3/9/86
شعر شماره 143
بوق _ بوق
زنگ می زنند
دینگ _ دینگ
بوق می زنند ....
صدایشان در گوشم زنگ می زند.
مخم اکسید ترشح می کند ....
و صدایم .....
در کوهستان ذهنم ..
می پیچد ...
و من می فهمم ...
در این دیار غم
چقدر تنهایم !
3/9/86
شعر شمار ه140
آه . تو را صدا مي زنند ...
لحظه هايم !
همه ي لحظه هاي رفته و نرفته ....
و تو تنها ....
براي خفه كردن وز وز زنبور
دستت را تكان مي دهي .........!
3/9/86
شعر شماره 137
من سفره ی دلم را
برایت پهن کردم ..
صبر نکردی حتی غذاها
پایین بروند ..
همانجا روی دلم ...
استفراغ کردی..
1/9/86
شعر شماره 135
10 دقیقه تا زنگ مانده ...
ثانیه ها را می شمارم
تا صدای دینگ .... دینگ زنگ ...
در این سالن سه طبقه ی مدرسه ی دخترانه ی بنت الهدی
بپیچد...
لعنتی ...عبور ثانیه چقدر سخت است ...
پر از درد و رنج..
و انتظار ...
آه... نه ...نگو که ....دیر
زنگ می خورد...!
1/9/86
شعر شماره 183
تازگیها افکارم
با صدای بلند فریاد می شوند
ومن ..........خجالت زده
به اطرافیانم می نگرم!
23/1/87
شعر شماره 84
شلوغ می کنند
دانش آموزان
در این همهمه
ویرم می گیرد
که شعری
به مجموعه ام اضافه کنم
در این همهمه
خودکارم نیز
ویرش می گیرد
نمینویسد .
لعنتی!
25/7/86
شعر شماره 25
می چرخم
می چرخم
در هزاره ی دنیا
در کهکشان ها
در زمین
می افتم
جایی که متولد شدم
صدایی نمی شنوم
دور از حیات است
حرف هایی که می زنم
نباید سخنی گفت
کسی نیست ! جوابی نخواهد آمد.
شهریور 86
من زنم در زمانه ای که ستم بر من زاده می شود . در دوره ای که تنها صدای ضجه های شمع ، خفقان شعر ، تر س قدم بر داشتن ، تر س قلم بر داشتن ، هراس از دست دادن کاکل زیبای زنانه را از آن من می دانند ، من می اندیشم ، به قرن های از دست رفته به ثانیه های سرنوشت ساز و عدالتی که از ستمی زاده نمی شود زیرا رخوت حتی بر ترس له شدن آدمیان غلبه کرده است ، صدای هیچ حنجره ای به دفاع از خود بلند نمی شود ، هیچ مشتی گره ای برنمی دارد تا گره بگشاید از بند بند وجود بودن و قدمی برداشته نمی شود ، حتی برای تقسیم نان برای خوردن ، زیرا پایی که راه نمی رود نای نان خوردن ندارد ، زاده شده ام در شبی ، روزی ، در لحظه ای مثل همه ی انسان ها ، اما ، من متفاوتم و صدای احساسم بلندتر از وجودم و صدای دلتنگی ام سنگین تر از گوش کسانی است که کنارم تنها به زن بودنم می اندیشند ، متفاوتم زیرا وام نمی دهم غرورم را و تسلیم نمی کنم شعورم را در هیچ لحظه ای و به هیچ بهایی ، آرزو نمی کنم که در زمانه ای دیگر زاده می شدم .از گذشته می دانم و به آینده اطمینانی نیست ،همیشه نا امیدی را چون زباله ای به دور می اندازم و خسته نیستم حتی در زمانه ای که ستم برای من زاده می شود و ستمگر نمی شوم ، نه از آن رو که توانم نیست ، نه از آن رو که ضعفم بر قدرتم غلبه می کند ، از آن رو که زنم ، متفاوت ، فکر می کنم و به عدالت می اندیشم ....... .
چنگیز ...