|
شعر های من...................
|
برگ سبز :
- ببین کتابا ی سعدی و ابن سینا ................
- گفته اند سعدی شاعر عرب
- چرا؟
- چون توی تحریمیم هر کاری می تونن باهامون بکنن..تازه گفته اند صادق هدایت نویسنده عرب به خاطر همین به این شعرها خیلی نیازه..
#
میان فرهنگ عمید نوشته بود :
تحریم : مص .]ع[ .(ت.ر)حرام کردن ، حرام کردن چیزی یا کاری ، منع کردن ...
#
سخن نخست:
به نام یگانه دوست گه تنها اوست یگانه دوست.......
ای خواننده عزیز می دانم که با خود اندیشیده ای دلیل مزخرف من برای نوشتن این مزخرفات چیست؟ اما اگر تو هم مثل من عاشقانه ایران را دوست می داشتی آیا این چنین می اندیشیدی؟
امیدوارم که هر کس که این مزخرفات را می خواند صمیمانه وار از ته اعماق دلش ایران را دوست داشته باشد تا با عشق بتوانیم ارز دل تحریم بیرون کشیده شویم و به دشمنان نشان دهیم که ایران این است که می بینید نه آنچه تصور شده است .
به امید روزی که ایران بهترین بهترین ها شود .
آتوسا...........
#
دیباچه:
وارد مدرسه شدم و بدو از پله ها بالا رفتم ، روی تابلو اعلانات یک مطلب نو زده بودند:
طبق قانون 128 اپمک ( اداره آموزش و پرورش کل مدارسکشور ) کتاب قوانین مدرسه ُدانش آموزان باید در مدرسه از کارهای زیر منع شوند :
1_دویدن 2_خوردن خوراکی های غیر بهداشتی از جمله خوراکی هایی که از خارح مدرسه خریداری می شود . 3_آب بازی 4_آوردن کتاب های غیر درسی به مدرسه 5_خندیدن و....
هر وقت می خواستند ما رو از انجام دادن کاری منع کنند یک قانون به قانون های این کتاب اضافه می کردند تاره از شماره یک هم آغاز کردند.
باید می رفتیم سر صف باز هم سخنرانی :
بچه ها حق نداری با خودتون پول زیاد بیارید مدرسه گم و گور میشه ننه و باباتون یخه مارو می گیرن...
حالا کلی چرت وپرت دیگه هم گفت که من یادم نیست ولی من مطمئنم همه ی اینها رو گفت که این آخری رو بگه :
بچه ها فردا نفری 20 هزار تومان بیارید می خوایم واسه آزمون ها برگه چاپ کنیم واسه دستگاه چاپ ، واسش باید یه چیزهایی بخریم ! یادتون نره ها ! حالا دعای فرج بخونید برید سرکلاس!...
*************
_پرسش بعدی ! نوشتین ؟ چقدر کندید ..............
_ ایران دارای چه نوع آب وهوایی است؟
_زود باشید . نمی نویسین ؟ رفتم بعدی ها! ننویسی خودت ضرر می کنی ها!..............
*************
رسیدم خونه و رفتم توی بالکن ایستادم دستامو از دو طرف باز کردم و چشمامو بستم وبا خودم فکر کردم کاش آدم ها یه ذره ، قد یه جو آدم بودند و یه ذره به انسانیت می اندیشیدند .......
ای کاش .........
بعد از چند دقیقه ایستادن تو باد دیدم شب از راه رسیده و ماه داره چشمک می زنه که سلام؟
فردا جمعه بود من توانایی این رو داشتم که تموم شب رو بیدار بمونم . تلویزیون رو روشن کردم و اون از جهان می گفت از ایران می گفت ، که تحریمه .........
می گفت که ایران توی حریمه......
و من با شنیدن نام تحریم تصمیم گرفتم یه تصمیم جدی که از تحریم بنویسم شاید بتونم توصیفش کنم ........
#
سر آغاز :
به نام او که خوب و بد از او شکل گرفت
_ خبر .. خبر ...روزنامه ......روز نامه ......
یه روز نامه خریدم و همین جوری که می رفتم آغاز به ورق زدن کردم .........وای نه.....سعدی رو هم زدن ....
بی کفایتی مسئولان
مسئولان در برابر دزدیدن سعدی کاری نکردند....
دلداری : ما و عرب نداره امامامونم هم عرب بودن !
با خودم گفتم : پس دالداری به زرتشتیا چی؟ مسیحیا و یهودی های ایرانی چی؟
رسیدم و کلیدرو تو در چرخوندم و با حال زاری از پله ها بالا رفتم دیگه حتی نمی شد توی خیابون گام برداری فقط دنبال یه چیزی میگردن بهت گیر بدن اولش فکر کردم چه خوب هر روز می رم توی خیابون قدم می زنم.....اما حالا می بینم مردم حق دارن نیان بیرون همون بهتره که نو بمونن چون زنگی دور از دغدغه ی شهر منظورم دور از خیابونه خیلی قشنگه نه؟
زنگ می زدن گوشی رو برداشتم ارشیا بود درو زدم اومد بالا .گفت: چته باز؟
گفتم: مثل همیشه یکی دیگه رو هم زدن .
گفت : حالا که این طوریه منم از این به بعد توی این خونه تحریم اعلام میکنم ......
بعد هم نیششو تا بناگوش باز کرد منم واسه اینکه دلش نشکنه دهنمو باز کردم و بعد دندونامو روی هم فشار دادم .
گفت : اه بابا خوش باش دنیا دو روزه.......
گفتم : اصلا نمیشه اینجا زندگی کرد کارامون چی شد؟
گفت : تا دو هفته دیگه.......
پریدم وسط حرفشو و نذاشتم تمومش کنه گفتم: در حقیقت فریاد زدم : تو الان سه قرن داری می گی دو هفته دیگه.چی کار داری می کنی؟
گفت : شوخی کردم بابا بلیت رزرو کردم واسه پس فردا ساعت چیزه ازاونا که تو دوست داری.!
گفتم : کشتی خودتو ساعت چند؟
گفت: 12 شب .
گفتم : اوه خیلی دیره تا اون موقع همه ی این ور و اون ور ( به دو طرف اشاره کردم ) خالی شده . چه خبره ؟ چرا این قدر دیر؟تا اون وقت هی باید خبرای بد بد بشنویم که !
گفت : بی خی خی بابا تازشم کلی چک و چونه زدم که حاضر شده از 7 صبح سه روز دیگه بکنتش 12 شب دوروز دیگه!
گفتم:خیلی رو داری.خیلی هم رو داری !
پاسخ نداد چون من در حقیقت چیزی بر زبان جاری نساخته بودم .
ارشیا تنها خویشاوند من بود، در تمام دنیا ! 5 سال پیش با هم ازدواج کردیم آن هم در نهایت بی پولی !
اما چون هم من با استعداد بودم و هم اون (منظورم توی پول در آوردنه)وضعمون بعد از دو سال خیلی عالی شد می گم عالی یعنی عالیا فکر نکنین یعنی خوب !
*************
از همون لحظه در حقیقت روز بعدش که گفت بلیط رزرو کرده آغاز کردم به بسته بندی وسایل مورد نیاز ومهم زندگی و تصمیم گرفتم خونه رو بسپرم به دست تحریم !
همون دقه که این فکر رو کردم ییهو در زدن با خودم گفتم : لابد اومدن گیر بدن به وسایل خونه بعد هم جمعشون کنن برن !
اما نه ................پسرک روز نامه فروش بود .
وقتی در رو براش باز کردم و اون اومد بالا گفت: تموم شهر رو زیر پا گذاشتم اما خونه شما تنها خونه ای بود که یه نفر توش بود!
ادامه داد : چون کسی دیگه روزنامه نمی خره به من گفتن ...یعنی خودم تصمیم گرفتم به زور روزنامه بفروشم . خوب حالا شما روزنامه نمی خواین ؟
خندم گرفته بود . گفتم: چر ا . من همه ی روزنامه هاتومی خرم چقدر میشه؟
گفت: راست می گید؟
ارشیا از اتاق خواب اومد بیرون و با حالتی خواب آلود گفت:کیه؟
وقتی پسرک روزنامه فروش رو دید هوشیار شدو گفت: این آقا پسر کی باشن؟
از حرفش خندم گرفته بود آخه ئقتی غیرتی میشه خیلی قیافش خنده دار میشه.
گفتم: هیچکی بابا اومده روزنامه بفروشه.
راضی نشده بود رو به پسره کرد و پرسید : هر روز می یای در خونه ها روزنامه می فروشی؟
پسره گفت: نه بابا ! دیگه هیچکی توی خیابونا نیست داشتم از بیکاری می مردم گفتم بیام دم خونه ها روزنامه بفروشم . راستی شما راست گفتید که می خواید همه ی روزنامه ها رو بخرین؟
ارشیا تقریبا هوارکشید: چی؟
گفتم : آره چقدرمیشه؟
گفت:.....................تومن.
دادم بهش و رفت.
بعد از رفتنه پسرک ارشیا کلی دادو بیداد کرد که آره تو دیوونه ای توی این گرونی هر چی پول داری می دی روزنامه می خری.
من مانند همیشه هیچ چیز نگفتم .
و او هم بعد از مدتی خاموش شد .
*************
شب بعد ساعت 12 داخل هواپیما.:
_دلم واسه ایران تنگ میشه .
_اه ............اه...............اه......
این اه هارو ارشیا گفت و بعد افزود :چه لوس حالم به هم خورد..
گفتم : راست می گم به خدا. تو دلت تنگ نمیشه ؟
گفت: زوچ.......!
*************
بله وما رفتیم و به جمع کسانی پیوستیم که رفتند وایران ماند و کسی که سسب پدید آمدن تحریم شد.
خرداد ۸۶
شعر شماره۱۰۰
صدای فریاد کسی می آید
زیر زیر گذر
بعد از گذر اتوبوس
فریاد آن شخص خموش
به گوش می رسد .....
فقط حدس می زنم
دوست ؟
۱۰/۸/۸۶
شعر شماره ۸۵
نگاه می کنم
می بینم
آنچه را که باید
من در آینه ام !
۲۸/۷/۸۶
شعر شماره 181
بعضی وقتها فکر می کنم.......
آنقدر که دیگر چیزی نیست به آن فکر کنم...
ابروانم گره کرده می شوند
اشک هایم در گلو پشت سد بغض بسته می شوند
و گاه گاهی ......
قطره اشکی گوشه چشمم چشمک می زند
انگشتانم.......دور هم گره می شوند......
مشت می شوند ........
می پیچندو
در عالم خود می رقصند
گاهی!
انگشتانم جلو می روند ومحکم .......
به دیوار می خورند
بعد می چرخم .........
کمرم به دیوار می چسبد و کمرگاهم خنک می شود
پشتم روی دیوار سر می خوردو
لمبر چه هایم روی زمین می چسبند و
آنگاه......
انگشتانم که دوباره از هم باز شده اند
میان گیسوانم می روندو
دستم فرق سرم را لمس می کند !
6/1/87
شعر شماره 178
من خوش بختم
حتی خوش بخت تر از آن گنجشکی
که دانه به نوک
پرواز کنان
می رود
تا یافته غذاییش را با کودکانش قسمت کند
خوشبختم
خوش بخت
حتی خوشبخت تر از تیر چراغ برق
که می داند باید هر شب
سر ساعت معیتی روشن شود
ومطمئنا تمام عمرش ، صبح ها با امید به آرزوی هر روزه اش به خواب می رود
من خوش بختم
حتی بیشتر از این خودکار
که هر لحظه منتظر است
تانوکش با کاغذ تماس پیدا کند
و مطمئن است
به آرزوسش خواهد رسید
و من خوشبحت ترینم
چون می دانم
همه چیز در دسترس اسات
فقط کافی است دستت را دراز کنی ..
3/1/87
زاد روز زرتشت خجسته.........
زساز باد و نوای پرندگان،سرمست
درخت ها به چمن،شادمانه رقصیدند!
وجشن زادن گل را"بهار"نامیدند
فریدون مشیری
نثار شاد باشهاهمراه باآرزوی پیروزی وبهروزی
نور وز خجسته .....