|
شعر های من...................
|
نگاه وسیعی به آرزوهای محالم می اندازم
چه ارتفاعی!
رسیدن به آنها خوش حالم خواهد کرد..
ولی...
ولی ها ُ مانند سد جلو دارم شده اند..
قراردادم با مردی که کلنگ تجاره می داد...!
رو به پایان است......
پس اندازم ته کشیده..
و قلکم را
خیلی وقت است که شکانده ام....
نمی دانم چه کنم....
کمکم می کنی؟
دستم را که بگیری تمام است...
وقتی تو هستی.............
احساس می کنم هم قد دیوارها شده ام....
و سنم به درازای ارتفاع آرزوهایم.......
تا زمین......
ابرها دورم را گرفته اند..........
مه چشمانم را کور کرده.....
اگر بودی........
حتما دستت پرده ی مه را کنار می زد....
آن وقت .......
راه هموار می گشت..........
و کالسکه ام
با اسب های یراقی که می کشندش...
به قصر آرزو می رسید.....
آنگاه....
تو بودی و من ......
و همه آرزوهایم..........
که حالا دست یافتنی شده اند..........
۸/۱۰/۸۶