|
شعر های من...................
|
شعر شماره 135
10 دقیقه تا زنگ مانده ...
ثانیه ها را می شمارم
تا صدای دینگ .... دینگ زنگ ...
در این سالن سه طبقه ی مدرسه ی دخترانه ی بنت الهدی
بپیچد...
لعنتی ...عبور ثانیه چقدر سخت است ...
پر از درد و رنج..
و انتظار ...
آه... نه ...نگو که ....دیر
زنگ می خورد...!
1/9/86
شعر شماره 183
تازگیها افکارم
با صدای بلند فریاد می شوند
ومن ..........خجالت زده
به اطرافیانم می نگرم!
23/1/87
شعر شماره 84
شلوغ می کنند
دانش آموزان
در این همهمه
ویرم می گیرد
که شعری
به مجموعه ام اضافه کنم
در این همهمه
خودکارم نیز
ویرش می گیرد
نمینویسد .
لعنتی!
25/7/86
شعر شماره 25
می چرخم
می چرخم
در هزاره ی دنیا
در کهکشان ها
در زمین
می افتم
جایی که متولد شدم
صدایی نمی شنوم
دور از حیات است
حرف هایی که می زنم
نباید سخنی گفت
کسی نیست ! جوابی نخواهد آمد.
شهریور 86
من زنم در زمانه ای که ستم بر من زاده می شود . در دوره ای که تنها صدای ضجه های شمع ، خفقان شعر ، تر س قدم بر داشتن ، تر س قلم بر داشتن ، هراس از دست دادن کاکل زیبای زنانه را از آن من می دانند ، من می اندیشم ، به قرن های از دست رفته به ثانیه های سرنوشت ساز و عدالتی که از ستمی زاده نمی شود زیرا رخوت حتی بر ترس له شدن آدمیان غلبه کرده است ، صدای هیچ حنجره ای به دفاع از خود بلند نمی شود ، هیچ مشتی گره ای برنمی دارد تا گره بگشاید از بند بند وجود بودن و قدمی برداشته نمی شود ، حتی برای تقسیم نان برای خوردن ، زیرا پایی که راه نمی رود نای نان خوردن ندارد ، زاده شده ام در شبی ، روزی ، در لحظه ای مثل همه ی انسان ها ، اما ، من متفاوتم و صدای احساسم بلندتر از وجودم و صدای دلتنگی ام سنگین تر از گوش کسانی است که کنارم تنها به زن بودنم می اندیشند ، متفاوتم زیرا وام نمی دهم غرورم را و تسلیم نمی کنم شعورم را در هیچ لحظه ای و به هیچ بهایی ، آرزو نمی کنم که در زمانه ای دیگر زاده می شدم .از گذشته می دانم و به آینده اطمینانی نیست ،همیشه نا امیدی را چون زباله ای به دور می اندازم و خسته نیستم حتی در زمانه ای که ستم برای من زاده می شود و ستمگر نمی شوم ، نه از آن رو که توانم نیست ، نه از آن رو که ضعفم بر قدرتم غلبه می کند ، از آن رو که زنم ، متفاوت ، فکر می کنم و به عدالت می اندیشم ....... .
چنگیز ...
شعر شماره 182
دلم به هم می پیچدو
طوفان به پا می شود
مخلوطی از آجیل و شیرینی روی فرش ریخته
پاهایم چسبانکی شده اند
و دهانم ترش مزه شده است
می دوم و اوق می زنم......
.
.
.
.
دستهایم دو ور سنگ توالت را گرفته
و باقی مانده آجیل ها را آنجا می ریزم ........
13/1/87
شعر شماره 187
دستانم در تاریکی به دنبال دستانت می گردند!
چه سخت است خواب .........
بدون دستان تو .......
می ترسم ..
از لولو خور خور ه ای که پشت دیوار کمین کرده......
کجایی؟
عروسک من......
6/2/87
شعر شماره 127
می گذرم ......
با همه ی توانی که در بدن دارم
با پا های خودم ....
پاهایی که جزمن مال کسی نیست!
در این دنیای برزخی
میان فریاد و خاموشی
بعد از پل صراط
میان هسته ی سیبی که آدم
از دست حوا گرفت......
و چقدر دور......
از خودم .....
22/8/86
شعر شماره 123
دم در دم
نگاه بر نگاه
می نگرم شلوغی های زهوار در رفته ی این کلاس را
بَر در نگاه گذرایم
کناره ی دیوار
پر است از شلو غی های خلوت کرده با خدا
و تکرار شعر سهراب را
که می پیچد در این کلاس زیر زمینی
می شنوم :
گردش ماهی ها ، روشنی _ من _ گل _ آب
20/8/86
برای روز معلم تقدیم به تو ...............
شعر شماره 186
می پرستم.....
همه چیزت را .........
اخم ها و بد خلقی هایت را
لبخندت را ........
لج بازی هایت را................
بعضی وقتها :
آن رفتار کودکانه را ......
مهربانی ات !
بزرگی ات .....
آن بزرگی که در هیچ چیز معنا نمی شود.....
مگر....
میدانم حس بدی است ...
عاشقی را می گو یم ........!
می خندی ؟
می دانم..
می دانی ؟
به چشم هایت نگاه می کنم
و می خوانم ......
عاشقی ..
اما نه عاشق من
عاشق کسی که نمی دانم .....
6/2/8۶