تبليغاتX
طعم گس انار آبلمبو

طعم گس انار آبلمبو

 

حوا هم که باشی

من آدم نمی شوم

پس بیخود جای بوسه

سیب تعارف نکن...

"رضا کاظمی"

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 19:17  توسط شهرزاد قصه گو  | 

 

برایم از دوردستها دست تکان نده

من تورا همین نزدیکی ها گم کرده ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:4  توسط شهرزاد قصه گو  | 

شهرزاد قصه گو...

 

من

شهرزاد قصه گویم

اما

در برابر این مردم چیزی ندارم که بگویم...

 

                                   اسفند نود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 18:23  توسط شهرزاد قصه گو  | 

...!

 

اینکه من چه ماهی به دنیا آمده ام

اصلن مهم نیست!

مطمعنم روز تولد تو

سرآغاز زندگی من نیز بوده است.....

                   "میلاد تهرانی "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 18:37  توسط شهرزاد قصه گو  | 

هیوم...

 

افتادن سنگ را بر زمین بارها تجربه کرده ولی هیچ وقت تجربه نکرده ای که همیشه به زمین می افتد. زمین را و سنگ را می بینی و افتادن آن را درک نمی کنی اما نیرویی را که سنگ را به سوی زمین می کشاند درک نمی کنی. تو خود هیچ وقت آن قانون را تجربه نکرده ای. تجربه فقط آن بوده است که چیزها بر زمین می افتند. یقین داریسنگ می افتد چون بارها این رویداد را دیده ای عادت کرده ای که این دو باهم باشند و آنگاه حکم بر قانون می کنی...

                                                                 "دیوید هیوم"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:46  توسط شهرزاد قصه گو  | 

....

 

عشق من و تو؟

..آه!این هم حکایتیست.

اما در این زمانه که درمانده هرکسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

 

                        ه.ا.سایه

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 10:55  توسط شهرزاد قصه گو  | 


به تو فکر می کنم

مثل دردی در گلو

که به کلام نمی آید...


                       ران لو وینسون


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:11  توسط شهرزاد قصه گو  | 

...

 

امروز مسابقه داشتیم !

والیبال ...مثل همیشه تیم ما همه رو برد!

البته نه اینکه تیم ما در حد تیم ملی باشه نه!درسته که بازیکن خفن هم داریم ولی برد ما همیشه این شکلیه:ما سرویس می زنیم می خوابه تو زمین حریف و تیم مقابل سرویس می زنه یا می ره اوت یا می ره تو تور!

گاهی واقعن خنده دار می شه...خب درسته که خیلی حال می ده هر سال اول شدن ولی قلب آدم به درد میاد از اینکه می بینه یکسری فک می کنن اگه رفتن هنرستان دیگه نباس ورزش کنن یا هیچ هنر دیگه ای جز رشته شون رو یاد بگیرن  یاو تعجبم جایی بیشتر می شه که معلمای گرامی با این بازیکنا از اینکه نمی برن شوک عصبی بهشون وارد می شه و اینکه می دیدم حتی معلم ورزش بعضی مدرسه ها از شدت چاقی نمی تونستن از در باشگاه تو بیان هم تاسفم رو بر می انگیخت که چطور این روش میشه بگه من معلم ورزشم؟هم به خودم قول می دادم که هیچ وقت این شکلی نشم...

خلاصه که یه سری تخصص رو بد فهمیدن!

درست تخصص خوبه ولی دیگه آخه بابا جان این چه وضعشه؟

یادمه یه بار داشتم تلاش می کردم یه انجمن ادبی تو مدرسه تشکیل بدم و علاوه بر اینکه به در و دیوار اعلان چسبوندم می رفتم روی تخته کلاس ها هم می نوشتم که اگه مایلید عضو انجمن ادبی شید به کلاس۳۰۴ مراجعه کنید بکی از همین هایی که بدجوری توی رشته شون غرقن برگشت گفت:اینا رو باید به انسانیا بگی!

هی روزگار...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 17:7  توسط شهرزاد قصه گو  |